حسن چه شد؟

در روزگاری، حاکمی عادت داشت که از شهرهای تحت امرش بازدید کند و مردم نیز برای دیدنش جمع می شدند.

روزی در بازدید از یکی از شهرها به مردم فرمود: شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه هراس گذشته است!

یکی از حاضران بنام حسن گفت: ای حاکم!
باج و خراج سنگین است. بی عدالتی بی داد می کند. هیچگاه توسط زیردستانت حمایت نشدیم و …

حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟ آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه کردی، به زودی نتیجه نیکو خواهی دید.

سالی گذشت، دوباره حاکم برای بازدید به آن شهر رفت و فرمود: شکایت‌هاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه دیگری است!

هیچ کس شکایتی نکرد……تنها صدائی ازمیان جمع که پرسید: ای حاکم حسن چه شد؟

برچسب ها: سرگرمي